عینکی

خودت هم بخواهی! ’پسَت نمی دهم....

یا به لبخندم!


بهار 
پشتِ در ِ خانه است!
نباشی،
یک قرن هم که بگذرد!
به خانه 
نمی آید 
یا به لبخندم!


+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم تیر 1393ساعت 3:36  توسط آستیگمات  | 

امشب خدا بودنت..

 

امشب خدا بودنت، توی قلب کوچکم سر ریز کرده وَ من جدی جدی منتظر لحظه ای می شوم که ردِ خون ها را می گیری .. ردّ دردها را..بی کسی ها را..ردّ فقرها را وَ قهرت می آید وُ عرشت می لرزد.. عرشت که بلرزد .. می تکانی دنیا را.. از ظلم.. از درد.. از زور.. از فقر.. بی کسی.. 
وَ من جدی جدی منتظر لحظه ای می شوم که بِدهیِ نامهربانی ها را با هیچ چیز صاف نخواهی کرد وُ دست های همیشه مهربانت فرق خواهند گذاشت بین او که می کشد وُ او که می جنکد تا کشته نشوند .. او که آوار می کند،ویران می کند وُ او که می سازد،آباد می کند .. او که لبخند را از لب ها می گیرد، امید را می سوزاند با او که لبخند رویِ لب می نشاند وُ امید زنده می کند..

من جدی جدی
به تو 
فکر می کنم

تو که
از سرطان وُ جنگ،
تنهایی وُ فقر،
بزرگ تر..

تو که 
دادَت از همه دنیا
بلندتر..

..
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393ساعت 6:22  توسط آستیگمات  | 

مرگ بر ظلم..


ببینید دختر بچه هایِ اسرائیل با چه عشقی جنگ را در آغوش گرفته اند وُ رویِ آن یادگاری می نویسند..
و ببینید جنگ! با چه عشقی! کودکانِ فلسطین را در آغوش می گیرد وُ رویشان یادگاری می نویسد!.. 
اینجا بیداد با همه ی زورش داد می زند..بچه ها را با جنگ گره می زنند..حتی کودکان خودشان را؟!

بالاخره یقه شان را می گیرد این همه ظلم.. 

پ.ن:
عکس دوم رو تا جایی که میشد محو کردم... نتونستم عکسو واضح بذارم..عکس کودکی که در شکم مادر گلوله خورده .!:(

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم تیر 1393ساعت 0:11  توسط آستیگمات  | 

دلتنگی یعنی تو..

 


دلتنگی یعنی تو، اینجا، در این شهرِ شلوغ هستی و من هم هستم وُ روزهایی هم باشد که من نبینمت تو را ! ..دیر یا زود این روزها را محکوم خواهم کرد و تبعیدشان می کنم به جایی که دستشان به مایی که من و توایم، نرسدوُ دلتنگمان نکند..

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم تیر 1393ساعت 1:31  توسط آستیگمات  | 

می بارد..

 

از چشمانت
شیرینی
می بارد
گلوله ی نمک!

 

پ.ن
این، آن یکی فرشته ی دیگر است..

 

 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم تیر 1393ساعت 4:57  توسط آستیگمات  | 

آرزو می کشد..

همه ی پنجره ها خوشبخت نیستند 
همه ی دیوارها بن بست!
باور می کنی؟
.
.
.

پنجره ای که رو به تو 
باز نشود
آرزو می کشد جایِ 
دیواری باشد که
که تو به آن 
تکیه کردی!
..

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم تیر 1393ساعت 20:45  توسط آستیگمات  | 

بیا و اهدا کن..

 


ردّ همه ی دوست داشتن ها
به دست هایِ تو
ختم می شود

بیا وُ
دست هایت را اهدا کن
به شهر

دست هایت 
دست به دست که شوند!
دیوارها قد نمی کشند;
قلب ها 
از هم نمی پاشند;
سرِ هیچ!

 

پ.ن
این شعر تقدیم به عزیزی ست..
عکس از پریا جان..

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم تیر 1393ساعت 18:56  توسط آستیگمات  | 

تنها اسلحه ی من..!

 

از تو شعر گفتن
تنها اسلحه ی من است
برایِ مجابِِ زمستان،
که بهار را تکرار کند وُ
شکفتنِ شکوفه ها را،
با همین 
لباسِ سفیدِ بلندش !

می مانی تا
شعر پشتِ شعر بگویم وُ
چهار فصل،
بهار شود؟!
 
 
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم تیر 1393ساعت 19:58  توسط آستیگمات  | 

 

اینجا
ابرهایی دارد
که نقاشی می کنند تمامِ تو را
یک نفس،
خوش خوشان!

بادی که
قول داده بوزد امّا
تو را با خود نبرد،
به بهانه ی تکان تکانِ موهایت
بی صدا!
..
وَ هوایی که 
هوا به هوا می کند
آدم را
بی هوا!

نشانی اش؟
ردّ شعرها را بگیر
شعرهایی که
خواب ندارند وُ با چشمانِ باز ! 
خواب می بینند
دست هایت را
بی اختیار!
 
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم تیر 1393ساعت 19:58  توسط آستیگمات  | 

هرچه دلتنگی را ..


نیستی وُ
دوست داشتن هایم 
باردار است
همه ی دلتنگی هایِ دنیا را!
..

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم تیر 1393ساعت 13:37  توسط آستیگمات  | 

نیامده..

 

قطعا روزهایی قشنگ تر از

روزهایِ نیامده،

نیامده است..!

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم تیر 1393ساعت 22:0  توسط آستیگمات  | 

من و تو ..

 

رویِ شانه هایِ شلوغِ شهر

همه یِ من
جمع 
تو
بود

وُ

همه یِ تو 
پرتِ
من
..

 

..

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم خرداد 1393ساعت 17:43  توسط آستیگمات  | 

 

تمامِ دوستَت دارم هایِ دنیا را
تک تک،
سنجاق می کنم
به موهایت..
بخند که لبخندت ;
زیباتر از
همیشه است..
.
.
.
 

..

 
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم خرداد 1393ساعت 2:36  توسط آستیگمات 

یکی از آن دو فرشته یِ خیس..


قشنگ تر از تو
نقاشی نبود 
که خدا بکشد
فرشته ی خیس..

 

 

پ.ن:

یکی از دوقلوهایِ زندگی من..:)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم خرداد 1393ساعت 23:25  توسط آستیگمات  | 

برگرد..

 

هر روز
انتظارِ تو را می کشند
دیدارهایِ 
رویِ
دار.. !
برگرد..
 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم خرداد 1393ساعت 16:23  توسط آستیگمات  | 

وَ تو شعرتر..



ساعت ها
سرگیجه می گیرند وُ
طغیان می کنند
این شکنجه گرهایِ منطقی!
وسط هر بار خواستنت،
دوست داشتنت!
میان این شعرها
با هر سکانسِ دیدنت..!
..

وَ
من شاعرتر
ساعت به ساعت
هر لحظه!
..

وَ
تو شعرتر..
لحظه به لحظه
در لحظه!
..

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم خرداد 1393ساعت 16:19  توسط آستیگمات  | 

دست هایت..

 

از لابه لایِ انگشت هایت،
چهار فصل،
بهار می گذرد.. !
.
.
.
انگشت هایم را
گره می زنم
به انگشت هایت..
..

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم خرداد 1393ساعت 14:58  توسط آستیگمات 

 


گاهی تو گرفته ای.. نه که تو گرفته ای! تو را گرفته اند که گرفته شی..
و تو گرفته ای ..که گرفته شی..
و تو اگر گرفته، امشب رو تمام کنی .. به فردا انگیزه ای نمی دهی برای شروع شدن..
..
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم خرداد 1393ساعت 1:14  توسط آستیگمات  | 

طوفان..


طوفان؟
همین دست هایِ توست
رویِ تنِِ من..

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم خرداد 1393ساعت 0:53  توسط آستیگمات  | 

منِ بی تو ..


وَ من با تو
شعرم..
یک شعرِ سپیدِ بلند..
از شرق تا غرب
شاید شمال تا جنوب
به بلندیِ همین شانه هایت
که برای تکیه کردن است..

شعری که 
بهانه ی باران می گیرد
بارانی که به پنجره ها فکر می کند
و آن طرفی که
تو هستی
حتی اگر دور

وَ من با تو شعرم
شعری که شاعرش
بی تو 
هرگز
نسرودَش ..

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم خرداد 1393ساعت 22:10  توسط آستیگمات  | 

چقدر..


چقدر به من
می آیی وُ
چقدر از من
نمی روی..!

+ نوشته شده در  جمعه نهم خرداد 1393ساعت 9:52  توسط آستیگمات 

9. خط خطیِ هایِ پر احساس..

 

زنِ نازک دل، می خوانَد گاهی..
می نویسد گاهی هم، نه در وقتِ اضافه.. وقت هایی که فکرها مثل قطار، دودوب دودوب کنان از ذهنش می گذرند وُ او را مجبور می کنند که مختصاتش را در آن شلوغی پیدا کند..
زن، اول ها، دلش برایِ کاغذ خط خطی شده یِ زیرِ دستش که احساسش را بارَش می کرد، می سوخت! .. اینکه کاغذ باید خواسته یا ناخواسته حواسش را جمع می کرد وُ دل به حرف هایِ زنی می داد که کارش نقاشی کردنِ احساس بود، در قالب جملات !..
ولی بعدها فهمید، گاهی همین خطوط هستند که می توانند بار احساسات را تحمل کنند ..گاهی حتی، نه کاغذها وُ نه آدم ها.. پس می نوشت..

او نیمه شبی سرخورده بود! .. کاغذش را برداشت و با صدایِ بلند رویش خط خطی کرد;

کاش زن، "ما" یی داشت بزرگ! که در وقت هایِ ناخوشی، بیاید وسطِ سَرخوردگیش وَ مطمئن بگوید چیزی نیست جانم، فقط کمی سَر"ما"خورده ای..!

پ.ن:
سرخوردگی+ما= سرماخوردگی..

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم خرداد 1393ساعت 5:31  توسط آستیگمات  | 

8. دلتنگی..



زن باید نقاشِ بوم به دستی می شد که
باد با شالش بازی کند .. 
نه شاعری اینقدر دلتنگ!..

دلتنگی که، شوخی سرش نمی شود وُ
کم نمی آورد!..

 

پ.ن:

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم خرداد 1393ساعت 10:4  توسط آستیگمات  | 

7. همین نزدیکی ها بود انگار! ..

 

صبح زود چند دسته‌ی باریک مو، از بالای سرش، از موهای حالت دارَش جدا کرد وریخت تویِ صورتش.. تعدادی را هم انداخت پشتِ گوش وَ راهی شد..

گام هایِ بلندی برمی داشت.. از کنارِ مردی که نبشَِ خیابان، کفش ها را واکس می زد به سرعت، رد شد ..تا اینکه به نقطه یِ شروعِ آرامش رسید.. در، در سکوت باز شد..
نفس هایش دورشان را تند کردند.. قدم هایش لحظه به لحظه قد می کشیدند آنقدر که پله ها فکر کردند حواس پرت شده اند که یک در میان کفش هایِ زن را لمس می کنند..
این بار به محضِِ ورود، دست هایِ بزرگی به سویش باز شدند.. دست هایی که تصمیمِ زن بودند.. فقط زن چوبی که مرد چوبیِ رویِ کمد ، در آغوشش گرفته بود .حسِ زن را می فهمید.. اتاق خواب درش نیمه باز بود می خواست نشان دهد کوتاه آمده است .. ویترین دیگر با خشم نگاهشان نمی کرد .. وَ تلویزیون تماشایشان می کرد، جایِ آنکه آن ها تلویزیون را.. همه چیز مرتب بود !..
مرتب بود که مرد شاد بود.. زن شاد بود..مرد می خندید، زن هم.. خنده های که به لب ها شان می آمد و نمی رفت..خوشبختی به آن ها تعهد داده بود انگار..
..اما زمان کوتاه نمی آمد..دقیقه شماری که می دوید..دلتنگی که سماجت می کرد .. وَ دوست داشتنی که کم نمی آورد ..
دقیقه شمار باز دوید.. دلتنگی دوباره سماجت کرد.. دوست داشتنی که هیچ، کم نیاورد.. زمان مسرّ شد رویِ ساعتِ برگشت.. دقیقه شمار از نفس افتاد وُ آویزانِ ساعت شد.. رویِ دلتنگی، که سفید شد.. اما دوست داشتنی که ، زیاد آمد..
زن جلوتر راهِ آمده را باید بر می گشت.. بادِ سرگردان در لباسِ زن می رقصید وُ قَدم های شمرده شمرده ای که او را تماشایی می کرد..وَ او تنها به چایِ دونفریِشان فکر می کرد و به بوسه ای که آغازِ کابوسُ دلتنگی بود..!

مردی که هنوز، نبشِ خیابان، کفش ها را واکس می زد..برگ هایی که به برف پاک کن اتومبیلِ گیر کرده بودند.. مرد برف پاک کن رابه کار انداخت .. برگ ها دل به باد دادند وُ رقصیدند.. آخرِ اردیبهشت بود! همین نزدیکی ها بود انگار! ..

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم خرداد 1393ساعت 16:17  توسط آستیگمات  | 

6. خیال..

 

شهر، سرش به کارِ خودش گرم بود.. ، تمامش!
زن هم انگار!!
او ساعت ها، چشمانِ درشتِ قهوه ایش را می بست وُ رج به رج می بافت خیال را در ذهنش..
جایِ خیال، این دلتنگی بود که هِی بزرگ و بزرگ تر می شد ! ..

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت 1393ساعت 13:50  توسط آستیگمات  | 

5. در خیالش با مرد چای بخورد..

 

روزها می گذرند و زن خیال پرداز نشود؟.. مگر می شود؟
..
گهگاه باید به سرش بزند و با در و دیوار حرف بزند.. به کتاب هایش دهن کجی کند!
.. در خیالش به خانه یِ مرد برود.. با او چای بخورد ..برایش شعر بخواند.. 
خانه یِ نزدیک بانک..طبقه اول دست چپ، واحد دو..خانه ای که نقلی ست، 
هرچه پله ها را  بالا می رود، پایین تر می آید.. رنگ پریده است! درِ ورودی، نیمه باز است،، بالاخره وارد می شود..  قلبِ نا آرامش، بی توجه، محکم به سینه اش می کوبد و صدایش در فضایِ خانه می پیچد..  به محض ورودش، آینه یِ کنارِ در، به او خیره می ماند و او راورانداز می کند.. زن به آینه نگاه می کند، خودش را نمی بیند! .. پچ پچِ در و دیوار بلندتر به گوش می رسد..از کفش هایِ پنج سانتیش پایین می آید.. جایِ پنج سانت، یک طبقه سقوط می کند.. اتاق خواب، رویَش را بر می گرداند و اجازه ی ورود به او نمی دهد.. مبل هایِ عصبانی که پشت به او، گِرد، دورهم نشسته اند و سخت، فکر می کنند .. فیل چوبیِ رویِ کابینت، با آن عاج و چشم هایِ درهمش سکوت کرده ..تلویزیون هم، مبهوت، سکوت پخش می کند.. آشپزخانه، پشتِ اوحرف می زند.. ویترینِ خانه خشمگین است وبه او چپ جپ نگاه می کند .. عروسک هایِ تزئینی که زل زده اند ُو دوست ندارند او را..
رویش را برمی گرداند.. زیر چشمی به مرد نگاه می کند ..مرد دوستش دارد، چراغِ مطالعه، سرش را پایین می اندازد.. گلدانِ نیمه سبزِ مهربانِ کنارِ پنجره، به او لبخند می زند .. .. زن مصمم می شود.. کنارِ مرد می نشیند.. برقِ چشم هایش دویاره بر می گردد...دوباره می خندد..
با صدایِ نیمه آرامی رو به خانه می کند و می گوید من مهمانم..مهمان نواز باشید کمی بیشتر!.. لوستری که دهن کجی می کند و شاخ و شانه می کشد..! مرد بلند می شود و چراغ ها را خاموش می کند..

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام اردیبهشت 1393ساعت 19:35  توسط آستیگمات  | 

باید به تو رسید..


باید
به تو رسید!
که تنگی
دستش را از سرِ دلم بردارد
و فاتحه ی
دلتنگ شدن را بخوانم..

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1393ساعت 13:57  توسط آستیگمات 

4. با لبخند خاموش کرده بود..

 

زن یک مانتویِ سبز به تن کرد.. با آستین هایی که روی آرنج، کوتاه آمده بودند و یک روسری مشکی که رنگ موهایش را روشن تر نشان می داد .. همراه با دوستت دارم هایِ زیادی که در دلش تلنبار کرده بود.. با دست هایِ خالی..وَ قدم هایی محکم و مطمئن..با چشمانی پر از برق..
شانه های خسته یِ شهر شلوغ بود مثل همیشه، حتی کنارِ تک درختِ توت .. روبرویِ خانه ای که پنجره هایش را با مشما پوشانده بودند.. بن بستِ بلند! ..
وَ آدم ها و اتومبیل هایِ خوشگلِ چشمک زنشان، که نورشان، دیگر تویِ چَشم رفته بود، نگاهشان را جمعِ زن کرده بودند و او.. آینه هایِ ماشین، این را می گفتند.. وصدایِ ماشین ها!.. که البته راست می گفتند!..

.. و دیگر اینکه
ساعت ماشین می گفت وقت باهم بودنتان به پایان رسیده.. و حالا زن باید، مثلِ همیشه، با همان لبخندِ همیشگی، راس ساعتِ برگشت، با گام هایِ بلند، راهِ کوتاهِ آمده را برمی گشت..

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1393ساعت 23:38  توسط آستیگمات  | 

!!

چه جالب!

من هرچه اینجا بیشتر می نویسم کمتر خوانده می شوم!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1393ساعت 22:11  توسط آستیگمات  | 

انگشتانم مدادرنگی می شوند ..

 

شعرهایِ سیاه و سفید
ومات که،
 جایی برایِ خوانده شدن
ندارند..

باور کن
تو که باشی،
انگشتانم
مدادرنگی می شوند و
شعرهایِ رنگی 
می گویند ..!
..
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1393ساعت 18:4  توسط آستیگمات  | 

مطالب قدیمی‌تر