X
تبلیغات
عینکی

عینکی

خودت هم بخواهی! ’پسَت نمی دهم....


ای کاش عمل کردن به همه یِ حرفایی که می زنیم،به سادگیِ همون چیزایی بود که از فکرمون می گذرن..
ولی همه چی ریشه در یه چیزِ دیگه داره ..که خیلی پیچیدش میکنه.. وتصمیمی که راجع بهش میگیریمو سخت تر می کنه و نامنصف تر نشونشون میده..
با اینکه منصفانه ترین تصمیمن..
پ.ن:
چقد امروز نوشتنم میاد!!

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اردیبهشت 1393ساعت 23:10  توسط آستیگمات  | 

!..


مشتم وا می شود،
چشمانم را که ببینی!

...........

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اردیبهشت 1393ساعت 23:7  توسط آستیگمات 

:)

ه بهار می اندیشم ..
به روزهایی که
می آیند
که بیایی..


+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اردیبهشت 1393ساعت 23:6  توسط آستیگمات 

بی شک!


خوبی خوبی می آورد.. بدی، بدی..بی شک!
و تو سعی کنی خوب باشی که بد نیاوری و تو خوب بیاوری با اینکه بدی..
و این یعنی سر جای خودشان نباشند همه یِ چیزهایی که باید باشند!
و تو فک کنی، نکند همِه یِ چیزهایِ خوب برایِ تو خوب نیستند!!

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اردیبهشت 1393ساعت 13:28  توسط آستیگمات  | 

وتو هِی..


و تو هِی خاطره هایِ رنگی را ورق بزنی تویِ ذهنت،برگ به برگ، عکس به عکس، آلبوم به آلبوم، .. و هِی لبخند بزنی .. دلتتنگ شوی و هِی  بترسی.. آخه خاطره  یِ رنگی داشتن، لبخند می آورد و البته ترس،.. ترس از اینکه نکند سیاه و سفید شوند و تمام شوند..


بیخیالِ ترس شوی و ورقشان بزنی باز.. بخندی..دلتنگ شوی و باز بترسی..بیخیالِ ترس شوی و ..
 تو ورق می زنی و  واژه ها،یکی یکی روی لبخندت می نشینند..کلمه هایی که باهم کنار می آیند.. جمله می شوند..نوشته می شوند.
. شعر می شوند..و خاکِ رویِ دلت را می تکانند..کلمه هایی که..
و تو هِی لبخند می زنی ..دلتنگ می شوی و هِی می ترسی...و هِی بیخیالِ ترس می شوی و هِی..
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم فروردین 1393ساعت 23:54  توسط آستیگمات  | 

از پنجره ای که


از پنجره ای که
آن طرفش تو هستی;
همه چیز دیدنی ست و.. 
هیچ چیز دیدنی نیست!...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393ساعت 0:38  توسط آستیگمات 

بخند که..


بخند که

با همین لبخندت،
حالِِ من نه!
همه ی سالِ من
نو می شود..
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393ساعت 0:37  توسط آستیگمات 

شکسته شکسته ..


خواب هایی که 
شکسته شکسته می شوند! 
از نبودنت..!
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم فروردین 1393ساعت 15:38  توسط آستیگمات  | 

دنیا نامهربان می شود..


دنیا نامهربان می شود وقتی که یادم می آید آمده ایم که برویم اصلا! 
آن وقت است که دیگر لبخندم نمی آید مادربزرگ ..
من که سه و هفت و چهلِ تو را باور ندارم! حالا هرچه قدر که می خواهند شام بدهند.. تسلیت بگویند.. قرآن بخوانند.. هرچه قدر که می خواهد، خا نه ات خالی بماند 
.. هرچقدر که می خواهد دلتنگت شوم .. 
من نبودنت را نبودم و باور هم نمی کنم  ..


+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم فروردین 1393ساعت 15:32  توسط آستیگمات 

ربط می‌دهد مرا به تو ..


عشق اگرچه حرف ربط نیست
ربط می‌دهد مرا به تو
شوق را به جان
رنج را به روح؛

همچنان که باد
خاک را به دشت
ابر را به کوه
...

"سیدعلی میرافضلی" 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم فروردین 1393ساعت 14:36  توسط آستیگمات  | 

و کوچ کنی..


همه ی جانت را جا بگذاشته باشی همان جایی که  بیراهه، راهش را کشیده است و رفته است !.. وَ  بی جان خط کشی کنی مانده ی راهِ وا مانده را،  تا بیراهه ها از تو فاصله بگیرند..

و کوچ کنی  آن قدر دور که   رویِ هر چه دلتنگی ست   سفید شود  ..  که رویَش نشود برگردد .. حتی لحظه ای ..

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1392ساعت 12:24  توسط آستیگمات  | 

به نخواستنت..


من که رفتن بلد نبودم
تو هلم دادی
به جاده ای که
به رفتن ختم میشد،
به نبودنت
نداشتنت! 
نخواستنت !! ..
....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1392ساعت 15:9  توسط آستیگمات 

؟


باد مرا تکان داد،
تو، کَنده شدی؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392ساعت 23:29  توسط آستیگمات 

برای تبسم و ترنمم..


چشمان سیاهتان
در هیچ قابِ عکسی
جا نمی شود!
زیباتر از شما
نقاشی نبود 
که خدا بکشد..

پ.ن:
خاله فدایِ نازهای دخترانه ی دلبرانه تان برود.. شما دنیای ماورایی من هستید..
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392ساعت 23:25  توسط آستیگمات  | 

من، تو را..


پنجره ام 
باران را کم داشت
 من
تو را ..


+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1392ساعت 13:54  توسط آستیگمات 

هیچ جایِ اینجا..


این منم که بی مقدمه
می زند
لبخند را; 
موسیقی را;
برفِ شادی را!

با این که 

هیچ کجایِ اینجا

حسی برایِ زدن ندارد..

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1392ساعت 13:52  توسط آستیگمات 

کافی ست ببینمت..

روزهایی هست که فراموش می کنم نقاشی کنم لبخند را، رویِ گوشه ی لبم! . . . کافی ست ببینمت، تا به خاطر بیاورم.. ...


پ.ن:

برای تمام کسانی که گوشه ای از قلبم را گرفته اند..

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1392ساعت 13:52  توسط آستیگمات 

به رفتن..

به رفتن
می اندیشید
با اینکه جاده،  
نقاشی بیش، نبود

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1392ساعت 11:43  توسط آستیگمات 

وَ زن یعنی
دوستَت دارم هایی که
شب و روز نمی شناسندو
پشتِ هم 
به هر بهانه!
درآغوشِ مرد 
فرود می آیند ..
...

پ.ن:
روز جهانی زن نداریم..وقتی روزی نیست که زن نگرانی را به آغوش نکشد.. 
جانش سلامت
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1392ساعت 15:18  توسط آستیگمات 

گفتمت؟..

این روزها سراسر همه دلتنگی است.. گفته بودمت همه جا شعبه دارد دلتنگی؟!
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1392ساعت 23:39  توسط آستیگمات 

برای مادربزرگ...........

باور کردم که می گفتند، 

صورتت رنگ داشت،
لبت لبخند..


ولی دروغ است که می گویند،

جسمت، روح ندارد !
جانت، جان !!
پ.ن:
برای مادر بزرگی که می گویند دیگر نداریَش..


+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392ساعت 18:55  توسط آستیگمات 

آنقدر که یادم رفت ..


خاک سرد بود
آنقدر که یادم رفت 
مادربزرگ را ،
به مراسمِ عروسیم
دعوت کنم
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392ساعت 16:32  توسط آستیگمات 

حتی اگر دیر..


همه ی "به" ها باید از "من"
"به تو" 
ختم شوند
حتی اگر دیر
اگر سخت..!
.
.
.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1392ساعت 12:18  توسط آستیگمات 

تا به تا ..

دلت

تایِ مرا کم داشت،

که تا به تا شد ..!

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1392ساعت 10:30  توسط آستیگمات  | 

شیرینش را فراموش می کرد..


دیگرکوه کندن نمی خواست!
لحظه ای
اگر،
 چشمِ  فرهاد 

به تو می افتاد
..

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1392ساعت 23:57  توسط آستیگمات 

اینجا، جایِ ماندن نیست..

 

قطار قطار تنهایی ست که ردیف شده

پشتِ آدم های اینجا..

و

اوهای رفته ای که

آمدن را فراموش کرده اندو،

من هایی که

 در صفِ انتظارند..!

.

.

.

اینجا، جایِ  ماندن نیست

وقتی

منِِ اویی ندارد..

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1392ساعت 10:36  توسط آستیگمات  | 

از بعدِ ..

خدا

خدایی می کند

 از بعدِ سرودنت.......

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1392ساعت 18:11  توسط آستیگمات  | 

کاش خدا بیاید

کاش یک شب، خدا
بیاید پایین و کمی..

جاذبه ی زمینش را نه!
 جاذبه ی تو را کم کند ..
که اینگونه زمین نخورم..
+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1392ساعت 11:42  توسط آستیگمات  | 

تو که ..


 گل
باید گرفت
بر سر تمامِ شعرها!
تو که نباشی...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392ساعت 2:57  توسط آستیگمات 

رو به تو ..


مقصر ؟
من نیستم..
مقصر!
تمامِ دیوارهایی ست که پنجره شان
 رو به تو باز می شود..

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392ساعت 2:56  توسط آستیگمات 

مطالب قدیمی‌تر