عینکی

خودت هم بخواهی! ’پسَت نمی دهم....

باد
ایستاده بود!

 موهایت
در آغوشش..

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور ۱۳۹۴ساعت 13:51  توسط آستیگمات  | 

 

خیابانِ بلندی شده ام 
در خواب!
شاید که
بُگذری از  آن ..

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 12:27  توسط آستیگمات  | 

تو که ..


 گل
باید گرفت
بر سر تمامِ شعرها!
تو که نباشی...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 2:57  توسط آستیگمات 

رو به تو ..


مقصر ؟
من نیستم..
مقصر!
تمامِ دیوارهایی ست که پنجره شان
 رو به تو باز می شود..

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 2:56  توسط آستیگمات 

برای برادر عزیزم..

دوست داشتنت جادویی ست،

که شاعر می کند آدم را !

دیدی شاعر شده ام؟..

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 19:33  توسط آستیگمات  | 


هوا که دو نفره شد..
من هم دو هوا شدم!!
...
..

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 15:36  توسط آستیگمات 

سقوط می کنم..


در عصری که
به هواپیماها هیچ اعتباری نیست،
هوایی ام کرده ای ..!

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 11:18  توسط آستیگمات 

برف نبود که..


امروز برف نبود که می بارید!.. برفِ شادی بود که هی می بارید ..خدا انگشتش را روی برف شادی گذاشته بود و فشار می داد و تنِ شهر را سفیدپوش می کرد ...شیطان هم بیکار ننشسته بود که.. رفته بود در جلدِ آدم های بزرگ و کوچک و هِی وسوسه شان می کرد که گوله برفی ذرست کنند و جای زدنِ لبخند، هم را بزنند .. تازه آدم برفی بود که به دنیا می آمد.. ما خودمان امروز یکی را به دنیا آوردیم... و لباسمان را تنش کرذیم..

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 22:41  توسط آستیگمات  | 


این روزها پُرِ پروانه ام در هوا ..
شایدم باد!
می خواهم بروم 
از روزهایی که
می آیی ..


+پ.ن

من رفته ام از روز هایی که
می آیی ...


+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 0:19  توسط آستیگمات  | 

برگرد..


سنگ هایی هست
که با تو وانکندمِشان
..
برگرد ..

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 15:20  توسط آستیگمات 

جایِ همه شان..


حساب و کتاب هایی که به حِساب نمی آیند و
جایِ همه شان،
تو را می گذارمت 
به حساب..

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 13:59  توسط آستیگمات 

هِِی وَ هِِی

تو را

هِی دوستت دارم و

هِی تمام نمی شود این

دوستت دارم هایت.. !


+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 11:36  توسط آستیگمات  | 

شعری که..


فکر کن
من تو را داشته باشم ..
وَ تو مرا ..!
.
.
شعری که خدا هرگز نسرود.. !

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن ۱۳۹۲ساعت 13:52  توسط آستیگمات  | 

نقطه ی تکرارِ ..


گاهی .. هوایی که بی هوا به سرمان می زند، نبودنمان را دقیق تر از سُرَنگ پر از هوا! نشانه می رود.. و این همان نقطه ی تکرارِ لحظاتِ تکراریِ ما آدم هایِ تکرارپذیر ست..

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن ۱۳۹۲ساعت 18:21  توسط آستیگمات 

شیفتش دادم به تو ..



نقطه به نقطه ی
زندگی را
شیفت داده امش به تو !
از وقتی که شنیده ام
 نیستی ..

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی ۱۳۹۲ساعت 21:17  توسط آستیگمات 

یک تا..



تنها!

        یک  "تا"  مانده بود

                                            از

            تو  تاااااااا ..... من

                                                        ..........................


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۲ساعت 23:18  توسط آستیگمات 

بعضی ها را ..

.. بعضی ها را باید دید.. با بعضی ها باید بود .. از بعضی ها باید گذشت.. با بعضی ها باید ماند.. بعضی ها را باید فراموش کرد.. بعضی ها را باید تا انتها خواند و از روی بعضی ها باید نوشت .. از بعضی ها باید دل کَند و بعضی ها را باید دوست داشت..
تو را هم...باید یک دل ِ سیر...خیره شد و دل باخت .....
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۲ساعت 21:37  توسط آستیگمات  | 

بیا..


بیا کمی هم بِنِشین،
پایِ لرزِ خربزه هایی!
که خورده ای ..

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۲ساعت 10:32  توسط آستیگمات 

بد عادتی شده است..

.
.
.

ببین جانم;
اینجا عادتشان است، عشق را بیات کنند،
 قاب بگیرند
و
 
به دیوارِ دلِشان بزنند...
وَ  زیرِلب
برای دوست داشتن
 فاتحه ای بخوانند
و
فراموشش کنند ..


برای فرزانه ی عزیزم..

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۲ساعت 18:41  توسط آستیگمات 

مگر می شود...



نرسیدن یعنی;
از برهانِ خُلف هم !
نشود،
به تو رسید!
.
.
.
ومن حتی!
دویده ام تمامِ تو را، یک نفس،
ولی مگر می شود به تو رسید ..

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۲ساعت 17:6  توسط آستیگمات 


  بُحران  منم ..

منی که بُرهان ندارد !

برای نبودنت ..


+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی ۱۳۹۲ساعت 16:32  توسط آستیگمات 

:)


و  لبخند را باید زد!

وقتی سه بامداد..!

دوستی دارد عینکیِ آستیگمات را می خواند ..

:)

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی ۱۳۹۲ساعت 2:47  توسط آستیگمات 

و لحظه ای که اینگونه ثبت شد..

ساعت: نیمه شب..
وَ نیمه شبِ، شبِ امتحان، یعنی;

بیچاره کتاب ها و کاغذ هایی.. که کارشان، زیرِ چَشمی پاییدنِ، وقتِ مانده به صبح است، برای خوانده شدن ..

وَ خدایی در این نزدیکی، در اندیشه ی این.. که بخیر کند فردا را؟ ..

وَ ترسی که چه بد! خیره شده است به من..


پ.ن:

+دلم می سوزد برای کتاب هایم و لحظه ای که اینگونه ثبت کردمش.. آرزو دارم یکبار هم که شده .. کتابی! چشمِ دیدن  مرا نداشته باشد، از بس خوانده امش..

++
بروم پای کتاب هایم..  هنوز وقت دارم ..هشت ساعتی مانده به امتحان!


+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی ۱۳۹۲ساعت 0:2  توسط آستیگمات  | 

تو فقط بیا..


تو  اگر بودی .. تمام کتاب هایم پیش تو کم می آوردند و دخترک درس نخوانی نمی شدم که اوضاعش این باشد.. که با بیدِ سیالات و .. متلب و کدنویسی، این گونه بلرزد و رنگ پریده شود.. می دانی دیر کرده ای ..عیبی ندارد.. خودم شاخِ کتاب ها و امتحانات و تنهایی را به تنهایی می شکنم .. تو فقط بیا.. تو فقط بیا و نظاره گر این شاخ شکستن های آستیگماتت  باش ..


پ.ن

این که گفتم تنهایی!! یعنی من به اضافه ی عینکی جانم و همه ی کسانی که لبخند زدن را بلدند ها .. :)..

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۲ساعت 12:34  توسط آستیگمات 

تو را من ..


به گمانم

برسند روزهایی که،

می رسی از راه ..


پ.ن:

تو را من چشم در راهم..


+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی ۱۳۹۲ساعت 21:53  توسط آستیگمات 

خدای من است دیگر..


خوش به حال آستیگمات

با آن خدایش..


پ.ن:

خداجانم خوب حَواست، به آستیگماتت، هست ها :)

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی ۱۳۹۲ساعت 2:39  توسط آستیگمات 

با تو چه می شوم؟..


برای خانم دکتر عزیزم:

به بی نهایت میل می کند
مهربانیِ خدا..
به تو که فکر می کنم ..

پ.ن:
اینجا نوشتم حسم رو.. شاید بخونیش..

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی ۱۳۹۲ساعت 0:59  توسط آستیگمات 

اینجا؟ ایران..


میگم: سلام
میگه: سلام،خوبی؟
میگم: نه! ...
تو خوبی؟
میگه: نه !!
یعنی در این حد!!

+مکالمه تلفنی دودهه ی 60ی ، اونم از نوع PHD یش! ..


پ.ن

سال، نوست!

           حال ما چطور؟

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی ۱۳۹۲ساعت 1:7  توسط آستیگمات  | 

؟


سال،

      نوست

     حال ما چطور؟


+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی ۱۳۹۲ساعت 12:58  توسط آستیگمات 

سَرکردن برای سِر شدن؟!


وقت برای رفتن است 
                            نه سَر کردن و سِر گشتن
..

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی ۱۳۹۲ساعت 1:9  توسط آستیگمات  | 

مطالب قدیمی‌تر