عینکی

خودت هم بخواهی! ’پسَت نمی دهم....

600..



كفش هايم را عوضي مي پوشم
و اشكال دنيا
همين جاست
همين جايي كه تو را براي داشتن نيافريده اند
و من هنوز براي رسيدن به تو
عجله دارم .
.......
از: حسين اشراق

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مرداد 1393ساعت 21:42  توسط آستیگمات  | 

وَ من ..

او  می رود

من ؟

جایی ندارم که

بروم..

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مرداد 1393ساعت 3:8  توسط آستیگمات  | 

بخندی ..

ماه 
لبخندِ مورّبّ  توست،
روی صورتِ آسمان..

بخندی اگر،
دنیا

اعلامِ صلح
می کند..
.
.


پ.ن:
انگار در غزه جای عید سعید می گویند عید شهید..مردمش چه عید تلخی دارند..
در هزار تویِ دلم آرزویم اینست یک روز جنگ تمام شود .. سیاست بازی تمام شود ..قدرت آدمش را پیدا کند وُ کشتن آرزوها را تمام کند.. هم در ایرانمان هم در تمام دنیا..
عید همه مبارک ..

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مرداد 1393ساعت 1:28  توسط آستیگمات  | 

اسلحه ای که ضامنش را تو! خودت کشیده ای ..


این را به زبان خودم می نویسم تا بین خودم و تو، بیشتر فاصله بیندازم.. !

اسرائیل از وقتی که به دنیا آمدم تو در حال جنایت کردن بودی.. خون می ریختی..خراب می کردی..می کشتی.. آنقدر که صدای ظلمت همه ی دنیا را پر کرد ..آنقدر که همه ی دنیا را خشمگین کرد.. آنقدر که مرا خشمگین کردی.. 
..اسرائیل تو به اسلحه ی نداشته ات می نازی؟ وَ به موشک هایت که اسباب بازی اند وُ برای یادگاری نوشتن، خوبند؟ ببین! ما اسلحه ی بزرگتری داریم ..
اسلحه ما صدایِ ماست..اسلحه ی ما حقیقت ست که از آن می نویسیم ..
اسلحه ای که مشتت را باز کرده و رسوایت ساخته..
اسلحه ای قوی تر و پُرتر از مال تو..اسلحه ای که ضامنش را تو! خودت کشیده ای و سمتِ خودت گرفته ای.. و خودت را با آن تهدید کرده ای.. و سرت را با همان خواهی برید..
وَ تو می ترسی ..می ترسی.. می ترسی..تو از خشم و نفرت ما می ترسی ..تو از وعده ی قرآن می ترسی وَ از ادامه یِ آوارگی که تحقق بخشیده،می ترسی..
تو همیشه آواره خواهی بود اسرائیل .. من به این وعده ایمان دارم..من به روزی ایمان دارم که صدای بلند سقوط تو گوش تمام طرفداران و حامیان تو را کر خواهد کرد..و شادی به زمین بازخواهد گشت..
به امید پیروزی حق بر باطلی مثل تو ..

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مرداد 1393ساعت 17:1  توسط آستیگمات  | 

برنمی گردم گاهی!

 

بی تو
فرو می روم
در مَن..
می روم وُ
بر می گردم..
می روم وُ
 
برنمی گردم
گاهی!..

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مرداد 1393ساعت 2:11  توسط آستیگمات  | 

همه چیز..

 

همه چیز
مانده
به ماندنت..!

 
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مرداد 1393ساعت 1:25  توسط آستیگمات  | 

سطحی یعنی ماست مالی..!

 
«کوچک» زیباست. قبول. اما «بزرگ» هم زیباست. مثل این آسمان خراش های سر به فلک کشیده کنار بزرگراه هایی که شرقٍ یک قاره را به غربٍ همان قاره می رسانند. «عمیق» هم زیباست. مثل ابرهای عظیم و تیره ای که سرتاسر مرزهای شمالی این قاره را خیس می کنند. مثل دو اقیانوسی که دو طرف این قاره جا خوش کرده اند. اما خودمانیم، «سطحی» زیبا نیست.
 
از: ابراهیم سلطانی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مرداد 1393ساعت 1:9  توسط آستیگمات  | 

دوستت دارم هایی که..


1.
دوستت دارم هایی که

'ما' نمی شوند وُ 
'ما' یی که 
دوستت دارم نمی شود
..!

2.
گاهی آدم هایی که
برای هم اند هم.. 
باهم ما نمی شوند !..
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مرداد 1393ساعت 1:0  توسط آستیگمات  | 

..Down with U


Israel,you are THE REAL TERRORIST and THE REAL MURDERER..
U will die very soon and No one can save U ..
U will be removed from the memories completlly,

..
Down with U.
From Islamic Republic Of lRAN"

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مرداد 1393ساعت 23:36  توسط آستیگمات  | 

وَ بوسه هایی که جادوگر می شوندُ..

دست هایم

به دست هایت که برسند،
شعرها اتفاق می افتندُ
شاعرها!
وَ بوسه هایی که
جادوگر می شوندُ
با وِرد خواندن،
جادو می کنند
شب ها را
برایِ ما
..

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مرداد 1393ساعت 16:21  توسط آستیگمات  | 

یا به لبخندم!


بهار 
پشتِ در ِ خانه است!
نباشی،
یک قرن هم که بگذرد!
به خانه 
نمی آید 
یا به لبخندم!


+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم تیر 1393ساعت 3:36  توسط آستیگمات  | 

امشب خدا بودنت..

 

امشب خدا بودنت، توی قلب کوچکم سر ریز کرده وَ من جدی جدی منتظر لحظه ای می شوم که ردِ خون ها را می گیری .. ردّ دردها را..بی کسی ها را..ردّ فقرها را وَ قهرت می آید وُ عرشت می لرزد.. عرشت که بلرزد .. می تکانی دنیا را.. از ظلم.. از درد.. از زور.. از فقر.. بی کسی.. 
وَ من جدی جدی منتظر لحظه ای می شوم که بِدهیِ نامهربانی ها را با هیچ چیز صاف نخواهی کرد وُ دست های همیشه مهربانت فرق خواهند گذاشت بین او که می کشد وُ او که می جنکد تا کشته نشوند .. او که آوار می کند،ویران می کند وُ او که می سازد،آباد می کند .. او که لبخند را از لب ها می گیرد، امید را می سوزاند با او که لبخند رویِ لب می نشاند وُ امید زنده می کند..

من جدی جدی
به تو 
فکر می کنم

تو که
از سرطان وُ جنگ،
تنهایی وُ فقر،
بزرگ تر..

تو که 
دادَت از همه دنیا
بلندتر..

..
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393ساعت 6:22  توسط آستیگمات  | 

مرگ بر ظلم..


ببینید دختر بچه هایِ اسرائیل با چه عشقی جنگ را در آغوش گرفته اند وُ رویِ آن یادگاری می نویسند..
و ببینید جنگ! با چه عشقی! کودکانِ فلسطین را در آغوش می گیرد وُ رویشان یادگاری می نویسد!.. 
اینجا بیداد با همه ی زورش داد می زند..بچه ها را با جنگ گره می زنند..حتی کودکان خودشان را؟!

بالاخره یقه شان را می گیرد این همه ظلم.. 

پ.ن:
عکس دوم رو تا جایی که میشد محو کردم... نتونستم عکسو واضح بذارم..عکس کودکی که در شکم مادر گلوله خورده .!:(

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم تیر 1393ساعت 0:11  توسط آستیگمات  | 

دلتنگی یعنی تو..

 


دلتنگی یعنی تو، اینجا، در این شهرِ شلوغ هستی و من هم هستم وُ روزهایی هم باشد که من نبینمت تو را ! ..دیر یا زود این روزها را محکوم خواهم کرد و تبعیدشان می کنم به جایی که دستشان به مایی که من و توایم، نرسدوُ دلتنگمان نکند..

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم تیر 1393ساعت 1:31  توسط آستیگمات  | 

می بارد..

 

از چشمانت
شیرینی
می بارد
گلوله ی نمک!

 

پ.ن
این، آن یکی فرشته ی دیگر است..

 

 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم تیر 1393ساعت 4:57  توسط آستیگمات  | 

آرزو می کشد..

همه ی پنجره ها خوشبخت نیستند 
همه ی دیوارها بن بست!
باور می کنی؟
.
.
.

پنجره ای که رو به تو 
باز نشود
آرزو می کشد جایِ 
دیواری باشد که
که تو به آن 
تکیه کردی!
..

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم تیر 1393ساعت 20:45  توسط آستیگمات  | 

بیا و اهدا کن..

 


ردّ همه ی دوست داشتن ها
به دست هایِ تو
ختم می شود

بیا وُ
دست هایت را اهدا کن
به شهر

دست هایت 
دست به دست که شوند!
دیوارها قد نمی کشند;
قلب ها 
از هم نمی پاشند;
سرِ هیچ!

 

پ.ن
این شعر تقدیم به عزیزی ست..
عکس از پریا جان..

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم تیر 1393ساعت 18:56  توسط آستیگمات  | 

تنها اسلحه ی من..!

 

از تو شعر گفتن
تنها اسلحه ی من است
برایِ مجابِِ زمستان،
که بهار را تکرار کند وُ
شکفتنِ شکوفه ها را،
با همین 
لباسِ سفیدِ بلندش !

می مانی تا
شعر پشتِ شعر بگویم وُ
چهار فصل،
بهار شود؟!
 
 
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم تیر 1393ساعت 19:58  توسط آستیگمات  | 

 

اینجا
ابرهایی دارد
که نقاشی می کنند تمامِ تو را
یک نفس،
خوش خوشان!

بادی که
قول داده بوزد امّا
تو را با خود نبرد،
به بهانه ی تکان تکانِ موهایت
بی صدا!
..
وَ هوایی که 
هوا به هوا می کند
آدم را
بی هوا!

نشانی اش؟
ردّ شعرها را بگیر
شعرهایی که
خواب ندارند وُ با چشمانِ باز ! 
خواب می بینند
دست هایت را
بی اختیار!
 
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم تیر 1393ساعت 19:58  توسط آستیگمات  | 

هرچه دلتنگی را ..


نیستی وُ
دوست داشتن هایم 
باردار است
همه ی دلتنگی هایِ دنیا را!
..

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم تیر 1393ساعت 13:37  توسط آستیگمات  | 

نیامده..

 

قطعا روزهایی قشنگ تر از

روزهایِ نیامده،

نیامده است..!

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم تیر 1393ساعت 22:0  توسط آستیگمات  | 

آلمان ها ..!


پیش بینیم قهرمان شدن ژرمن ها بود.. گرچه برام همچین نتیجه ای خوشایند نیست! ولی به قول یکی از دوستان یکی این آلمانیا رو از برق بکشه.. اینم شد بازی! بازی باید جوانمردانه باشه!
یکی بزنی یکی بخوری نه اصلا دو تا می زنی یکی بخوری! نه پشتِ سرِ هم، هِی بزنی،هِی بزنی ..!
این نتیجه منطقی نیست! 
7-1؟

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم تیر 1393ساعت 17:43  توسط آستیگمات  | 

من و تو ..

 

رویِ شانه هایِ شلوغِ شهر

همه یِ من
جمع 
تو
بود

وُ

همه یِ تو 
پرتِ
من
..

 

..

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم خرداد 1393ساعت 17:43  توسط آستیگمات  | 

 

تمامِ دوستَت دارم هایِ دنیا را
تک تک،
سنجاق می کنم
به موهایت..
بخند که لبخندت ;
زیباتر از
همیشه است..
.
.
.
 

..

 
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم خرداد 1393ساعت 2:36  توسط آستیگمات 

یکی از آن دو فرشته یِ خیس..


قشنگ تر از تو
نقاشی نبود 
که خدا بکشد
فرشته ی خیس..

 

 

پ.ن:

یکی از دوقلوهایِ زندگی من..:)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم خرداد 1393ساعت 23:25  توسط آستیگمات  | 

برگرد..

 

هر روز
انتظارِ تو را می کشند
دیدارهایِ 
رویِ
دار.. !
برگرد..
 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم خرداد 1393ساعت 16:23  توسط آستیگمات  | 

وَ تو شعرتر..



ساعت ها
سرگیجه می گیرند وُ
طغیان می کنند
این شکنجه گرهایِ منطقی!
وسط هر بار خواستنت،
دوست داشتنت!
میان این شعرها
با هر سکانسِ دیدنت..!
..

وَ
من شاعرتر
ساعت به ساعت
هر لحظه!
..

وَ
تو شعرتر..
لحظه به لحظه
در لحظه!
..

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم خرداد 1393ساعت 16:19  توسط آستیگمات  | 

دست هایت..

 

از لابه لایِ انگشت هایت،
چهار فصل،
بهار می گذرد.. !
.
.
.
انگشت هایم را
گره می زنم
به انگشت هایت..
..

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم خرداد 1393ساعت 14:58  توسط آستیگمات 

 


گاهی تو گرفته ای.. نه که تو گرفته ای! تو را گرفته اند که گرفته شی..
و تو گرفته ای ..که گرفته شی..
و تو اگر گرفته، امشب رو تمام کنی .. به فردا انگیزه ای نمی دهی برای شروع شدن..
..
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم خرداد 1393ساعت 1:14  توسط آستیگمات  | 

طوفان..


طوفان؟
همین دست هایِ توست
رویِ تنِِ من..

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم خرداد 1393ساعت 0:53  توسط آستیگمات  | 

مطالب قدیمی‌تر