عینکی

خودت هم بخواهی! ’پسَت نمی دهم....

برای تو، با عشق..



تابستان به تن شهر زار می زد ..شهر او را از تنش در آورد وُ پاییز را تن کرد..
 تو امّا! چقدر به من اندازه ای .. چه به من می آیی هر تابستان، هر پاییز، هر زمستان..!
تو به من می آیی هر بهار.. تو می آیی و نمی روی .. می آیی و می مانی.. و چه فرقی می کند زمین گرد باشد یا خط صاف ..باد بیاید وُ دلتنگی بوزد ..! پاییز باشد وُ زمستان.. .چه فرقی می کند؟..
فرقی نمی کند وقتی قرار است همه چیز، ما را به هم بیاورد و دست هامان را به هم گره بزند..
 فرقی نمی کند دیوارها با پنجره ها قهر باشند یا آشتی، وقتی تو نشسته ای روی چشمانم وَ لبخند ضدآب به لبهایم زده ای..
چه فرقی می کند  وقتی تو را قدر دنیایی که قرار نیست تمام شود، دوستت دارم.. 
قدر دست های بزرگت..
قدرشانه های عریضت..
قدر مایی که همیشه هست..
قدر مایی که همیشه است..
قدر مایی که همیشه است دوستت دارم..

 

پ.ن:
این را به بهانه ی باهم بودنمان نوشتم..به بهانه ی بودنت..

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام شهریور 1393ساعت 23:39  توسط سهیلا بیگدلی 


 نوشتنم می آید!
برق ها را خاموش می کنم.. شب را روی سرم می کشم و می خوابم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393ساعت 1:3  توسط سهیلا بیگدلی  | 

شعری خواهم گفت..

 

شبی دیروقت!
شعری خواهم گفت
بی پنجره
بی دَرز..
با دیوارهای بلند!
که باد  را 
پشت در بگذارد وُ
دلتنگی را ..
وَ تو را 
در آغوشِ من..

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393ساعت 23:3  توسط سهیلا بیگدلی  | 

کمی هم بیا


تو
می روی
من 
گم می شوم...!
آن قدر که
رفتنت شعر می شود
جایِ ماندنت..!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393ساعت 22:7  توسط سهیلا بیگدلی  | 

موهایت را..


آن قدر نیستی
که باد گم می شود
تویِ مو هایت

جایِ دست های من!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393ساعت 22:3  توسط سهیلا بیگدلی  | 

شعرها بی تو..


1.
پرنده ها
بی پرواز می میرند

شعرها
بی تو..


2.
تو شعری 
یا 
شعرها تو..

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393ساعت 21:43  توسط سهیلا بیگدلی  | 

تو را نفس می کشد..

 

 فقط بلدست 
یقه اش را تنگ تر کند،
هر لحظه!
دلتنگی که
پراکنده است در هوا !

دلتنگی که
هر روز  هزاربار
مرا
به تن می کند وُ
تو را
نفس می کشد..

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393ساعت 20:52  توسط سهیلا بیگدلی  | 

کمی هم بخند..


آنقدر نخندیدی که
این شعر
تاریخش گذشت..

 

پ.ن:
 قلبم به تاپ تاپ کردن افتاده.. منم سردرد عجیبی گرفتم مثل تو ..
یک چیزهایی دست من نیست!..باور کن..

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393ساعت 0:26  توسط سهیلا بیگدلی  | 

شعر 699..



ﺩﺍﻍ ﺍﺳﺖ ﻓﻨﺠﺎﻥ ﭼﺎﯼ
ﮔﺮﻡ ﺍﺳﺖ ﻫﻮﺍ
ﺍﻧﮕﺎﺭﺗﻮﻫﺴﺘﯽ

| ﺳﯿﺮﻭﺱ ﻧﻮﺫﺭﯼ|  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393ساعت 0:17  توسط سهیلا بیگدلی 

ببخشید آقا شما؟!


مشتم را باز می کنم
تاریکی منتشر می شود
 شب مرا ادامه می دهد..
ببخشید آقا شما؟!
حافظه ام را 
چند خیابان آن طرف تر جا گذاشته ام!..
و تخت خوابم را..
از اینها گذشته من قرن ها پیش
قدیسه ای را به ارث بردم 
که لذت بوسه های پنهانی را هرگز نفهمید..! 
ببخشید آقا شما،
می شود زودتر از اینجا بروید؟
باید دستم را مشت کنم !
در من
انقلابی، در پیش است..

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393ساعت 12:29  توسط سهیلا بیگدلی  | 

تو هیچ جا نیستی..


زیر وُ رو می کنم
تقویم را
ساعت را
پنجره را!

تو
هیچ کجا 
نیستی..!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393ساعت 6:13  توسط سهیلا بیگدلی  | 

برای عینکی خودم..

 


خیلی دلتنگتم ..
تهران، تو رو کم داره..من بیشتر از تهران..
زودتر برگرد تا همه چیز برگرده به روالِ خوبش، خوبم ..
 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم شهریور 1393ساعت 19:17  توسط سهیلا بیگدلی 

نبض شعرها


تو از شعرها
بیرون زدی!

شعرها  
نبض ندارند؟

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم شهریور 1393ساعت 19:9  توسط سهیلا بیگدلی  | 


تو می خندی
شعر زانو می زند..

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم شهریور 1393ساعت 18:44  توسط سهیلا بیگدلی  | 

جنگ..


جنگ 

در شیپورش دمید!
مرزها
بی خبر از همه جا!

بندهایِ پوتینشان را
سفت کردند وُ
به راه افتادند 

.. 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم شهریور 1393ساعت 16:8  توسط سهیلا بیگدلی  | 


باید معجزه ای بی آفرینم
مثلا وقتی تو دارد اخمت می آید
قبل از آنکه بنشیند رویِ صورتت

من بوسه بارانت کنم
که اصلا یادت برود اخم داشته ای
یا اینکه وقتی من می خواهم با تو قهر کنم
قبل از فکرش مرا در آغوش بگیری
و من یادم برود اصلا برایِ چه می خواستم لوس شوم
قهر کنم .. و مهربانی هایم را
نثارِ بودنت نکنم ؟
باید معجزه ای بی آفرینم
که خنده هایمان به گوشِ دنیا برسد
تا همه بخندد 
پیش از آنکه اشک بر چشمانشان سرازیر شود ...

از: عادل دانتیسم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم شهریور 1393ساعت 14:31  توسط سهیلا بیگدلی 

زندگی از نمایِ نزدیک..


زندگی
مردمکِ 
چشمانِ هاشور خورده یِ 
 توست!
از نمایِ نزدیک!..

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم شهریور 1393ساعت 14:27  توسط سهیلا بیگدلی  | 

تو می روی..


تو می روی
آسمان
از جیب هایش
باران را  تکاند
من
از جیب هایم
شعرها را..

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم شهریور 1393ساعت 13:57  توسط سهیلا بیگدلی  | 

این کمی بیشتر از..



بــه خودم آمدم انگــــــار تویــی در مــــــن بود
این کمــــــــی بیشتـــر از "دل به کسی بســــتن" بود....

از:؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم شهریور 1393ساعت 13:13  توسط سهیلا بیگدلی 

بوسه..


بوسه
به تو می آید
می گذارمش رویِ لب هایت..

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم شهریور 1393ساعت 0:37  توسط سهیلا بیگدلی  | 

تو می مانی..


 شعرها را باد می برد،
تو امّا
پیش من می مانی..

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم شهریور 1393ساعت 23:28  توسط سهیلا بیگدلی  | 

ماه..


ماه شنا بلد نبود
حوض خانه را امّا 
خوب بلد بود..

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم شهریور 1393ساعت 1:21  توسط سهیلا بیگدلی  | 

تو نخواهی فهمید من امروز چقدر غمگینم..


زن، آن ته ته های وجودش غمگین است
 امروز .. خیلی غمگین.. بغض دارد امّا می گذاردَش کنجِ دلش  وَ درش را هم می بندد.. 
شعر هم نمی نویسد.. امروز خودش شعر است..شعری غمگین تر از نیامدنت ..

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم شهریور 1393ساعت 21:14  توسط سهیلا بیگدلی 

برای تو ..

 

هزار زندگی
برای تو
برای من؟
همان یک زندگی،
با تو..

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم شهریور 1393ساعت 20:38  توسط سهیلا بیگدلی  | 

خواب هایم..

 

خواب هایم خیابان بلندی شده اند
 شب ها را،
که در من می دوند
به تو امّا
نمی رسند..

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم شهریور 1393ساعت 20:17  توسط سهیلا بیگدلی  | 

بخند..


لبخندت را کجا گذاشته ای؟
دیوارها قد کشیده اند!

 باید کوتاهشان کنم..

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم شهریور 1393ساعت 1:11  توسط سهیلا بیگدلی  | 

شانه ی شعر..

 

تو را ندارم
سر می گذارم
روی شانه ی این شعر
که "تو" را دارد..

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم شهریور 1393ساعت 1:33  توسط سهیلا بیگدلی  | 

معنا می دهی..

 

تو
رنگ میدهی
به لباسی که می پوشی
بو می دهی
به عطری که می زنی
معنا می دهی
به کلمه های بی ربطی
که شعرهای من می شوند …
و صدای تو
قشنگترین آوای موسیقی جهان است..

از ساره دستاران
 
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم شهریور 1393ساعت 1:20  توسط سهیلا بیگدلی  | 

بیا در آغوشم..


بیا در آغوشم،
که عمر من
ازین شعری،

که "تو" را

در آغوش گرفته
کوتاه ترست..

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم شهریور 1393ساعت 0:43  توسط سهیلا بیگدلی  | 

آواز فراموشش شد..

 

باد
تا موهایت را
در آغوش گرفت
آواز فراموشش شد..

 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم شهریور 1393ساعت 0:7  توسط سهیلا بیگدلی  | 

مطالب قدیمی‌تر