همیشه فکر می کردم باید فکر را آزاد بگذاری تا زنگ همهی خانهها را بزند و فرار کند ... که بهترببینی ...
حالا؟
حالا دارم به این فکر می کنم که گاهی هم باید فکرهایت را خاموش کنی که بگذارند کمی هم بخوابی ..که بهتر ببینی ..

نوشته شده توسط آستیگمات در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392
|
دوست دارم آن عکسی که همه هستند جز تو، حتی پدربزرگ هم ! که هیچ وقت ندیدی اش..
که حالا نیست و خاطره شد با آن لبخندش..
همان عکس که همه می خندن و جای لبخند تو خالی ست .. همان که موهایم را از بالا دم اسبی بسته ام و به تو فکر می کنم ..
راستش را بخواهی این روزها درس هم که نمی خوانم به تو فکر میکنم( چه برسد به وقتهایی که بخوانم).. و به پدربزرگ که اگر تو را می دید چقدر می خندید !!و به خودم که اگر ببینمت چقدر می خندم ..

نوشته شده توسط آستیگمات در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392
|
من ؟
.
.
.
همان که
به تمام خیال هایش
جواب رد داده ..

نوشته شده توسط آستیگمات در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392
|
خیلی از روزهایی که نیستند، هستند !
هستند که روزهای نیامده جا زده اند،که بیایند و باشند ..
جایِ خالیِ آن خیلی روزها، خیلی بخیر ..

نوشته شده توسط آستیگمات در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392
|
گاهی آدم هایی که برای هم اند هم..
باهم ما نمی شوند !..

نوشته شده توسط آستیگمات در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392
|
به تو که فکر می کنم برق از سرم می پرد و هی از خودم می پرسم خدا زیباتر از تو هم آفریده ؟ !!
چشم هایت؟
با چشم هایت دنیایم عوض می شود، می شود هر چیزی که نداشتم، هر چیزی که می خواستم، می شود قاه قاه کودکی ..
نمی فهمم این همه عشق ورزیدنت را! خدا هم، به گمانم نفهمد !!
بهشت برایت کم است مادر ..

نوشته شده توسط آستیگمات در سه شنبه دهم اردیبهشت 1392
|
از وقتی
دست هایت،
یاد گرفته اند مشت کردن را و
پاهایت،
به فکرِ رفتن افتاده اند
... شعر هایم
دل خوش کرده اند!
به همین دل کندن ..

نوشته شده توسط آستیگمات در سه شنبه دهم اردیبهشت 1392
|
دلش گرفته بود اندازه ی
خدا !
و
خدا ؟
خیلی بزرگ بود ..

نوشته شده توسط آستیگمات در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392
|
باید پای خدایی وسط باشد;
که بی تو هم،
مانده ام
با تو !!

نوشته شده توسط آستیگمات در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392
|
دامنش پر بود از باروت مرد !
اما
باز می کرد چین دلش را
و لبخند تعارفش می زد !!

نوشته شده توسط آستیگمات در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1392
|
دوست داشتم آدم های 12:30 ظهرِ دانشگاه را که برای حضرت فاطمه (س) جمع شده بودند و سینه می زدند..

نوشته شده توسط آستیگمات در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1392
|
می خواهم کوه بکنم،
اما شعرم نمی آید !!
به گمانم شعرهایم را قیچی زده است
لبخندی که روی لب هایت نیست ..

نوشته شده توسط آستیگمات در جمعه بیست و سوم فروردین 1392
|
ترس برای آدم بزرگ هاست ..
به گمانم بزرگ شده ام !!

نوشته شده توسط آستیگمات در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1392
|
بعضی چیزها نباید تمام شوند .
باید هر روز تکرار شوند..باید برزگ شوند ..دست و پا دربیاورند.. مثل دوست
داشتن های او.. که لبخند پشت لبت را پررنگ کند..
که دلت قرص شود .. که خیالت را تخت کنی و پشت به دنیا شوی..

نوشته شده توسط آستیگمات در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1391
|
اینجا باران هم!
فراموشش شده ببارد،
دوست داشتنت را باید
.
.
.
بغل گرفت
و
رفت !! ...........

نوشته شده توسط آستیگمات در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1391
|
اصلا هیچ می دانی برف می بارد که آدم برفی ها به دنیا بیایند، که شیطنتِ درونمان وول بخورد..که دنیا رنگ بهتری بگیرد..
دیروز هم برف آمد.. آن قدر که دلمان جای همه ی آدم های دنیا، یک آدم برفی خواست و به فکر به دنیا آوردنش افتادیم !! ..
بوت بلند به پا کردیم و دستکشِ چرم به دست.. و دویدیم.. آن قدر که ردپایمان پاک نشود. گاهی برف روی برف می گذاشتیم و گاهی برف روی هم می انداختیم..عینکی می گفت آدم برفی باید... چاق باشد و من داشتم به این فکر می کردم که آدم برفی باید قدش بلند باشد.. نگاهم را که به عقب انداختم خیلی ها را دیدم که از پنجره هاشان دل خوش ما رو می پاییدند و به تمام شدن آدم برفی فکرمی کردند و به عکسِ یادگاری گرفتن با او ..
آدم برفیمان را که ساختیم..لبخند به لب داشت.. سختگیر نبود..
... به خیالم مهربان تر از آدم ساعت 8 بود .. ابهتش را دوست داشتم..
... ... ساختنش تمام شده بود و زمان پا تند کرده بود،ولی برف هنوز هم می بارید..
کتابم را باز کرده بودم که درس بخوانم.. پنجره ی اتاق هم باز بود..
من و کتابم زیر چشمی ساعت ها برف را می پاییدم.. و داشتیم فکر می کردیم، نکند برف نبارد و آدم برفیِ دنیا ندیده، زود از دنیا برود..

نوشته شده توسط آستیگمات در جمعه هجدهم اسفند 1391
|
حرف آسمان را که پیش کشیدی،
زمین تمام کرد!!
درست وقتی که همه چیز داشت
عادتمان می شد.
...

نوشته شده توسط آستیگمات در پنجشنبه هفدهم اسفند 1391
|
برف می آید
تا آدم برفی ها به دنیا بیایند ..

نوشته شده توسط آستیگمات در پنجشنبه هفدهم اسفند 1391
|
ما آدم ها؟
همان ها که گاه
بال می گیرند با همین دو پا
وگاه
سقوط می کنند از خود زمین ..
+قطعه ای از آن از وبلاگ زیبای هذیانات ..

نوشته شده توسط آستیگمات در دوشنبه چهاردهم اسفند 1391
|
منتظر نباش !
خیلی وقت است،
ما از ما بودن ترسیده ایم
و
اتفاق دیگری در حال افتادن نیست
...

نوشته شده توسط آستیگمات در یکشنبه سیزدهم اسفند 1391
|
دلم یه مشت گنده و محکم میخواهد پای چشم راستم که از درد به خودم بپیچم ولی لااقل بفهمم تمام احساساتم هنوز از کار نیفتاده....

نوشته شده توسط عینکی در یکشنبه سیزدهم اسفند 1391
|
نمی دانی چه لذتی دارد بعد از کلاس زیر نور آفتاب، قد بلندی کنی و از شاخه های درخت آویزان شوی و درخت همه ی حواسش را جمع تو کند و تو همه ی حواست پرت او شود...بعد بنشینی زیر درخت و با ناخن هایت به زور پرتقال، پشت پرتقال پوست بگیری و ..
یاد کودکی هایم افتادم.. آن روزها که اگر می خواستند پیدایم کنند باید روی درخت ها دنبالم می گشتند،گاها هم جای دوچرخه ی خودم، دوچرخه ی پدربزرگ رو برمی داشتم و با این که پایم به پدالش نمی رسید سوارش می شدم و می رفتم دور.. آن قدر دور که نگرانم می شدند. دنبال ملخ ها ی با بال رنگی هم می کردم و از پرششان لذت می بردم و یادم می رفت از خانه فاصله گرفته ام.. آن روزها قاصدک ها هم مقصر بودند و با آن چرخششان زیر نور آفتاب، دائم جواسم را پرت می کردند، یاد آچار به دست بودن ها و به جان دوچرخه افتادن هایم هم بخیر..
حالا؟؟
حالا جای دوچرخه ، گوشی م دل خوشی از تعمیراتی که من رویش پیاده می کنم ندارد!!
ولی هنوز هم درخت ها و ملخ ها و قاصدک های سر چهار راه حواسم را پرت می کنند و تو ..
اینها چیست که می گویم ؟؟
می خواستم از پرتقال ها بگویم و از تو، تو که جای خالیت دردش گرفته ..
راستی امروز هوا جور دیگری ست، آسمان را بوسیده ای مگر ؟

نوشته شده توسط آستیگمات در دوشنبه هفتم اسفند 1391
|
نداشتنت از آن روزی رقم خورد
که خدا
جای حق نشست ........

نوشته شده توسط آستیگمات در سه شنبه یکم اسفند 1391
|
زمان باید پا تند کند و
پیر شوم و
این روزها را !
تو را !!
به یاد بیاودم و لبخند بزنم
آنقدر که خنده دلم را بزند و
به بقیه تعارفش کنم،
جای شکلات هایی که آن روزها
دل همه را زده ..

نوشته شده توسط آستیگمات در سه شنبه یکم اسفند 1391
|
برای تو؟
چشمانی که
ناخوانا شدند
و زبانی
که زیرش هیچ چیزی برای بیرون کشیدن نیست .........

نوشته شده توسط آستیگمات در دوشنبه شانزدهم بهمن 1391
|
آدم با چیزهای کوچیکه، که زنده می مونه ....
مثل
بیدار شدن با صدای پرنده ای که پشت پنجره ی اتاقت لونه کرده.. یا شنیدن
صدای انگشتای مهربون بارون که به شیشه ی پنجره ی اتاقت می زنه .. یا دیدن
یک قاصدک توی چهار راه شلوغی که برای گرفتنش پا تند می کنی و با گرفتنش
آرزو می کنی .. یا وقتی تو خیابون قدم میزنی، یه بچه ای انگشت اشارت و محکم
بگیره و نخواد که از پیشش بری.... یا خنده های مهربونی که مرد فال فروش تعارفت می کنه..

نوشته شده توسط آستیگمات در جمعه سیزدهم بهمن 1391
|
تو !
راه را سر و ته می رفتی
و من ؟
من می ترسیدم!!
ترس از افتادن وحشتناک ترین اتفاق تاریخ
این که وسوسه ی پریدن توی آغوشت،
دیگر گریبانم را نگیرد ..

نوشته شده توسط آستیگمات در شنبه هفتم بهمن 1391
|
بهتر از این هم می شود؟؟
در این حال غریب
تمام پسوردهای دلمان را عوض کنیم !!
و
راه را به روی هر رسیدنی ببندیم
و
نقطه ی پایان باهم بودنمان را
تسلی بخشیم ..

نوشته شده توسط آستیگمات در شنبه هفتم بهمن 1391
مدتی ست جای همه ی نخوانده هایم
تو را خوانده ام ..
جایی !!
شنیده ای مرا ؟؟

نوشته شده توسط آستیگمات در شنبه هفتم بهمن 1391
|
اگر می خواستی !
اگر می توانستم !!
با تو .. پیاده گز می کردم،
تمام پیاده روها و شعرها را،
حافظ و سعدی و مولانا را
تمام عاشقانه های دنیا را ..
بی اراده ..

نوشته شده توسط آستیگمات در جمعه ششم بهمن 1391