برف نبود که..
امروز برف نبود که می بارید!.. برفِ شادی بود که هی می بارید ..خدا انگشتش را روی برف شادی گذاشته بود و فشار می داد و تنِ شهر را سفیدپوش می کرد ...شیطان هم بیکار ننشسته بود که.. رفته بود در جلدِ آدم های بزرگ و کوچک و هِی وسوسه شان می کرد که گوله برفی ذرست کنند و جای زدنِ لبخند، هم را بزنند .. تازه آدم برفی بود که به دنیا می آمد.. ما خودمان امروز یکی را به دنیا آوردیم... و لباسمان را تنش کرذیم..
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 22:41 توسط آستیگمات
|